تبليغاتX
تک ستاره

تک ستاره

×××××

با عشق میتوانی از شقایق ها حرف بزنی و زمزمه های دلتنگی ات

را به گوشم برسانی با عشق میتوانی ستاره ها را از اسمان بچینی

با عشق میتوانی به زندگیت معنا ببخشی و خود را به باغ امید برسانی

پس در را بگشا به سویش که بهانه است برای عاشق تر شدن...

 

وای به روزی که چشمهایت را از من بگیری

بی نگاه تو دلم مبماند و دیوار هایش !!!

ان وقتها که هنوز مسافر نشده بودی

زمزمه ی هر روزم بودی اما با عبور سرد تو

دلم تنها شد...

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت22:23توسط هنگامه | |

+نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت18:7توسط هنگامه | |

حال انکه تو را به اندازه ی غم های دلم دوست دارم

دوست دارم با تو باشم پروانه ای باشم که به دور شمع

پر فروغت پر بزنم با تو بخندم و گلی باشم که هر لحظه

مرا ببویی ارزو داشتم چون گل محمدی بودم تا گلهای

زیبا و نازنین تو را گلچین میکردم .

حال در این راه با من همگام باش...

+نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت13:59توسط هنگامه | |

با نگاهم به گل گفتم : از تو زیبا تر چیست؟

گفت: زندگی.! زندگی کردم دیدم زیباست ولی

بی وفا. به زندگی گفتم: از تو زیبا تر چیست؟

گفت: عشق. عاشق شدم و دیدم زیباست ولی

میسوزاند از عشق پرسیدم از تو زیبا تر چیست؟

گفت: دوستی. من نیز تو را جستم و در اوج زیباییت

غرق شدم ...

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت21:40توسط هنگامه | |

زندگی گفت: اخر چه بود حاصل من.؟

عشق فرمود تا چه گوید دل من ؟

عقل نالید کجا حل شود مشکل من؟

مرگ خندید در خانه ی ویران من!!

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت15:27توسط هنگامه | |

ماه را دوست دارم به خاطر جلال و شکوه بی پایانش

خورشید را دوست دارم به خاطر درخشش و فروزندگیش

شب را دوست دارم به خاطر راز دلداری هایش

خدا را دوست دارم به خاطر رحمت بی پایانش

و تو را دوست دارم تو را دوست دارم.........

چرا که تو بهترین و عزیز ترین عزیز من در زندگی هستی.

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت16:13توسط هنگامه | |

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود .

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها

می گذشت .گاهی خودش را روی زمین روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت من

هستم من اینجا هستم تماشایم کنید .اما هیچ کس جزپرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا

حشره هایی که به چشم اذوقه زمستان نگاه می کردند کسی به او توجه نمی کرد  . دانه خسته بود

از این زندگی از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:نه این رسمش

نیست . من به چشم هیچ کس نمی ایم کاشکی کمی بزرگتر مرا می افریدی. خدا گفت:اما عزیز کوچکم

تو بزرگی بزرگتر از انچه فکرش را بکنی حیف که هیچ وقت فرصت بزرگ شدن به خودت را ندادی .

رشد ما جرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد وقتی که می خواهی به چشم

بیایی دیده نمی شوی خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی . دانه ی کوچک معنی حرفهای خدا را

خوب نفهمید ....

اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند. سالها بعد دانه ی کوچک

سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی توانست نا دیده اش بگیرد. سپیداری که به چشم همه

می امد.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت18:45توسط هنگامه | |

سالهای سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا امد سیب ها هر

کدام یک کلمه بود . کلمه های خدا.

مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما

میدانست خدا هم . درخت اسم خدا را به هر کس که میرسید می بخشید ادمها همه اسم خدا را

دوست داشتند و بچه ها بیشتر و وقتی که سیب می خوردند خدا را مزه مزه میکردند و دهانشان بوی

خدا می گرفت . درخت سیب زیادی پیر شده بود . خسته بود میخواست بمیرد اما اجازه ی خدا لازم بود

درخت رو به خدا کرد و گفت: همه ی عمر اسم شیرینت را بخشیدم اسمی   که طعم زندگی را یاد ادمها

می داد .حس میکنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زود تر به تو برسم . خدا گفت:عزیز سبزم! تنها به 

قدر یک سیب دیگر صبر کن. آخرین سیبت سهم کودکی است که دندان هایش هنوز جوانه نزده این 

آخرین هدیه را هم ببخش و صبر کن تا لبخندش را ببینی.و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند 

برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه چید خدا لبخند زد و درخت در آغوش

خدا جان داد... 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت14:14توسط هنگامه | |

چه فرقی میکنه پاییز و بهار وقتی اونا باشنو تو نباشی

چه تفاوتی داره شنبه و جمعه وقتی ۷ روز  هفته به انتظار بگذره؟

مهم اینه که لحظه ها میرنو تو نمیای.

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت15:4توسط هنگامه | |

زندگی چیست؟

زندگی چیزی نیست جز زیستن امدن و رفتن

یکی با نام زشت و یکی با نام خوب

یکی با حسزت و یکی با اندوه

دیروز گذشت حال در گذراست

و انچه باقی می ماند و نا اشناست فرداست

کاش زندگی با فریبندگیش مرا به هر سو که میخواست نمی کشید

کاش زندگی برای من بود نه من برای زندگی.

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت14:34توسط هنگامه | |

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دایم از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

 بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود.

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت13:37توسط هنگامه | |

امروز به هر جا می نگرم یاد تو در ذهنم نمایان میشود و چون تیری به طرف قلبم نشانه رفته و ایینه ی سکوت قلبم را میشکند . دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم اخه این جدایی چیست ؟چرا انسان باید با زحمت دلی را که دوست دارد بدست اورد و دوباره ان را به راحتی از دست بدهد ؟چرا؟؟؟؟ دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون . اما من و تو قانون را میشکنیم.

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت14:9توسط هنگامه | |

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید زل بزنی و به جای این که پر از کینه و نفرت بشی احساس کنی که هنوزم دوستش داری

چقدر سخته بخوای سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار تمام وجودت زیر اوار غرورش له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی که دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ولی مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوستش داری

چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک... 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت14:6توسط هنگامه | |